|
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت ار بشنویم
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت بر دیت می گسرانیدم
ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که اسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته ی لبانت را بگشایم
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار توپرواز میکردم
وای کاش سایه بودم تا نزدیک ترین کس به تو باشم
اری ای کاش سایه بودم تا همیشه همه جا همراه و همقدم با تو بودم

|